آفتاب: آیتالله هاشمی رفسنجانی در خطبههای نماز جمعه ۲۵ دسامبر ۱۹۹۲ خطاب به شورای همکاری حاشیه خلیج پارس و همپیمانان غربی آنان گفت:
برای جداسازی جزایر سه گانه از ایران باید از دریای خون گذشت.
ارسال در تاریخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 توسط
رضا قائدی
اينک لحظه وداع با علي (ع)! چه دشوار است.اکنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ” ام رافع ” بيايد ، وي خدمتکار پيغمبر(ص) بود. از او خواست که - اي کنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل کرد و سپس جامه هاي نويي را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اکنون به ديدار او ميرود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلکهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند . با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.
اما کسي نمي داند که چگونه؟ و هنوز نمي داند کجا؟
در خانهاش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد.
و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي پيغمبر، بي فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهاي بيدار و خانه هاي خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، "انا لله و انا اليه راجعون”.
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه که خدا خانهاي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.
اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کنندهاي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده ميشد ـ قطعهاي از هستياش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميکشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليتهايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟
احساس ميکند که از هر دو کار عاجز است، نميداند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضيح ميدهد: "اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعدهاي که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو کرد، با حالتي که در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد که اين "وديعهي عزيز”ي را که به من سپردهاي، اکنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد.
فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه ستمديدگان ـ که بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهاي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنان و مرداني که در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در توالي قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور و حکومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهاي مجروح را لبريز ميساخت.
اين است که همه جا در تاريخ ملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يک ” زن ” بود، آن چنان که اسلام ميخواهد که زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وي خود يک " امام ” است، يعني يک نمونه مثالي، يک تيپ ايدهآل براي زن، يک " اسوه ” ، يک شاهد براي هر زني که ميخواهد ” شدن خويش ” را خود انتخاب کند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي، در خانه پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههاي خيره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظيم علي است.
او در کنار علي تنها يک همسر نبود، که علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يک دوست، يک آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مي نگريست و انيس خلوت بيکرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
اين است که علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را که از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميکند. اينان را "بنيعلي” ميخواند و آنان را "بنيفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم که او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تکيه ميکند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از ” بوسوئه ” تقليد کنم، خطيب نامور فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لويي، از ” مريم ” سخن ميگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيکرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفتهها و انديشه ها و کوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين کلمه نتوانسته اند عظمتهاي مريم را بازگويند که: "مريم (س)، مادر عيسي (ع) است ".
و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم. باز درماندم
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است
برگرفته از كتاب فاطمه فاطمه است
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه اي گذشت و لحظاتي …
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلکهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج ، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند . با کودکانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن کند ، گورش را کسي نشناسد و … و علي چنين کرد.
اما کسي نمي داند که چگونه؟ و هنوز نمي داند کجا؟
در خانهاش؟ يا در بقيع ؟ معلوم نيست.
و کجاي بقيع ؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد.
و علي که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بي پيغمبر، بي فاطمه. همچون کوهي از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه درد او را گوش مي دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهاي بيدار و خانه هاي خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب کلماتي را که به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد.
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شکيبايي من کاست و چالاکي من به ضعف گراييد . اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اکنون جاي شکيب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، "انا لله و انا اليه راجعون”.
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه که خدا خانهاي را که تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.
اينها همه شد، با اين که از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع کنندهاي که نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي سکوت نمود، خستگي يک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گويي با هر يک از اين کلمات، که از عمق جانش کنده ميشد ـ قطعهاي از هستياش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است که در ظلمت زشت شب کمين کرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميکشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليتهايي که تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني که بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است که روح تواناي او را بيچاره کرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟
احساس ميکند که از هر دو کار عاجز است، نميداند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضيح ميدهد: "اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است که به وعدهاي که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو کرد، با حالتي که در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد که اين "وديعهي عزيز”ي را که به من سپردهاي، اکنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يکايک برايت برشمارد.
فاطمه اينچنين زيست و اينچنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز کرد. در چهره همه ستمديدگان ـ که بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهاي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنان و مرداني که در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در توالي قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور و حکومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهاي مجروح را لبريز ميساخت.
اين است که همه جا در تاريخ ملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يک ” زن ” بود، آن چنان که اسلام ميخواهد که زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يک دختر، در برابر پدرش.
مظهر يک همسر در برابر شويش.
مظهر يک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر يک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وي خود يک " امام ” است، يعني يک نمونه مثالي، يک تيپ ايدهآل براي زن، يک " اسوه ” ، يک شاهد براي هر زني که ميخواهد ” شدن خويش ” را خود انتخاب کند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجي و داخلي، در خانه پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههاي خيره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظيم علي است.
او در کنار علي تنها يک همسر نبود، که علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يک دوست، يک آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مي نگريست و انيس خلوت بيکرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
اين است که علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را که از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميکند. اينان را "بنيعلي” ميخواند و آنان را "بنيفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم که او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تکيه ميکند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از ” بوسوئه ” تقليد کنم، خطيب نامور فرانسه که روزي در مجلسي با حضور لويي، از ” مريم ” سخن ميگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است که همه فيلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيکرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفتهها و انديشه ها و کوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين کلمه نتوانسته اند عظمتهاي مريم را بازگويند که: "مريم (س)، مادر عيسي (ع) است ".
و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم. باز درماندم
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه دختر محمد است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم که فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست.
خواستم بگويم، که فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم که فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است
برگرفته از كتاب فاطمه فاطمه است
ارسال در تاریخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط
رضا قائدی
در نخستین روز از اردیبهشت 1391 یکی دیگر از فرماندهان و حماسه آفرینان هشت سال دفاع مقدس به بهشت پر کشید و به کاروان شهیدان پیوست.
به گزارش «تابناک»، سرتیپ غلامرضا قاسمی در دهم تير سال ۱۳۰۹ در محله كوچه باغ، شهر تبريز ديده به جهان گشود و تا دریافت مدرک دیپلم در زادگاهش تبريز بود.
وی در سال ۱۳۲۹ به تهران آمد و اول مهر ۱۳۳۰ وارد خدمت دانشجويی دانشكده افسري در نيروهاي هوايي شد و دو سال دانشجوي خلباني و دو سال را دانشجوي فني بود.
وي در تاريخ يكم مهر ۱۳۳۴ درجه ستوان دومي گرفت و چون نميخواست در نيروي هوايي بماند، در ۱۳۳۶ به نيروي زميني ارتش منتقل شد. در سال ۱۳۳۸ دوره مقدماتي رسته زرهي، سال ۴۶ و ۴۷ دوره آموزشي در دافوس و آخرين مرحله تحصيلات خود را در دانشكده پدافند با درجه سرهنگي، شش ماه اين دوره را پیش از انقلاب و شش ماه پس از انقلاب گذراند.

سرتیپ قاسمي بيشترين خدمت خود را در گردان ۲۱۲ سوار زرهي تهران مستقر در مهرآباد جنوبي بود و بعد به اسلامآباد منتقل شد و پس از گذراندن دوره عالي به گردان ۲۲۱ تانك در سراب آذربايجان شرقي منتقل و بر پایه طرح افشين در سال ۱۳۴۳ اين گردان به اهواز منتقل شد.
پیش از سال ۱۳۴۳ لشكر اهواز يك لشكر پياده بود؛ فرمانده لشكر ۹ زرهي سرلشكر محمدحسين ضرغام بود كه بعدها آن لشكر به ۹۲ زرهي تغيير نام داده شد.
وی در سال ۱۳۵۴ دوباره به تيپ ۲ دزفول رفت و تا سال ۱۳۵۷ در آنجا مشغول به خدمت شد. وي به مدت يك سال پس از فارغ التحصيلي منتصب به نيروي زميني شد و تا خرداد ۱۳۵۹ فرمانده لشكر ۸۸ زاهدان بود.
با آغاز جنگ تحميلي در ۳۱ شهريور ۱۳۵۹، وي يكي از پايهگذاران دفاع مقدس در اهواز شد، سرهنگ قاسمي در آزادسازي سوسنگرد، عمليات نصر و تصرف پادگان حميد و طرحريزي عمليات فتحالمبين نقش مهمي را ايفا كرد.
امیر قاسمی سالها در جبهههای حق علیه باطل، مجاهدتهای فراواني كرده بود و با فرمان ولی فقیه زمان حضرت امام خمینی(ره) و نایب او حضرت امام خامنهای که فرمودند، سوسنگرد باید آزاد شود اطاعت امر كرد و حماسه سوسنگرد را آفرید.
مرحوم سرتیپ غلامرضا قاسمي میگفت: اگر عراق سوسنگرد را تصرف ميكرد، ما جنگ را باخته بوديم؛ فرمان تاريخي امام (ره) و نامه مقام معظم رهبري مبني بر ضرورت ورود ارتش، موجب پيروزي ما در آزادسازي سوسنگرد شد.

نامه آقا
حضرت آقا نخست نامهاي را به بنده مرقوم فرمودند كه متن آن بدين شرح است:
شب دوشنبه ۲۶/۸/۵۹ ساعت ۱:۱۰
سركار سرهنگ قاسمي فرمانده لشكر ۹۲ زرهي اهواز
با سلام
شنيدم تيمسار ظهيرنژاد به شما تلفن كردهاند كه تيپ ۲ فردا وارد عمل نشود، مگر بنا به امر. منظورشان امر آقاي رئيس جمهور است. من اين عدول از تصميم عصر را قابل توجيه نميدانم. اين به معناي تعطيل يا به ناكامي كشاندن عمليات فرداست.
استعداد دشمن چنان است كه آن دو گروهان پياده ياراي كار درستي در برابر آن ندارند و اگر تيپ وارد عمل نشود در حقيقت تك انجام نگرفته است. صبح اگر براي تصميم نهايي بخواهيم منتظر آمدن تيمسار ظهيرنژاد بمانيم وقت خواهد گذشت.
جوانان ما در سوسنگرد حداكثر تا صبح مقاومت خواهند كرد و صبح زود اگر ما قدري بار دشمن را سبك نكنيم، همه نابود خواهند شد و شهر كاملاً سقوط خواهد كرد. خلاصه اينكه به نظر و تشخيص ما كار بايد به همان روال كه عصر صحبت شد پيش برود و تيپ آماده باشد كه صبح وارد عمل شود. در غير اين صورت، مسئوليت سقوط سوسنگرد با هر كسي است كه از اين تصميم عدول كرده است.
حضرت آقاي خامنهاي نقش بسيار مهمی در آزادسازي سوسنگرد داشتند. اگر تماسهاي تلفني و نامههاي ايشان به بنده نبود و اگر ايشان با حضرت امام خميني (ره) ارتباط نميگرفتند و دستور گذاشتن تيپ در اختيار من را نميدادند، نميتوانستم دستور حمله بدهم و عراقيها را از سوسنگرد بيرون كنم.
نقش مقام معظم رهبري حقيقتي كتمانناپذير است؛ ما توانستيم به یاری الهي سوسنگرد را در روز ۲۶ آبان آزاد كنيم.
وي پس از دريافت نامه حضرت آيتالله خامنهاي و دستور حضرت امام (ره) به ياري همرزمانش در اهواز شتافت و با فرماندهي صحيح و به كارگيري امكانات و تجهيزات تيپهاي لشكر 92 نيروي زميني ارتش، نجات جان صدها رزمنده محاصره شده توسط دشمن بعثي را رقم زد.

فرمانده لشكر ۹۲ اهواز! خوش آمدي به مجلس ما
این فرمانده شجاع درباره این نامه یادآاور شده بود:
در مراسم گوناگونی مقام معظم رهبري را از دور ميديدم ولي در روزهاي پاياني سال گذشته در بيت رهبري حضور يافتم. مقام معظم رهبري اشارهاي كردند و بنده خود را معرفي كردم. تا گفتم «سرهنگ زرهي ستاد، قاسمي»، ايشان از جا برخاستند و فرمودند: «فرمانده لشكر ۹۲ اهواز! خوش آمدي به مجلس ما». در همان مجلس اصل نامهاي را كه مقام معظم رهبري در تاريخ ۲۶ آبان ۱۳۵۹ به من داده بودند، به ايشان دادم.
رهبر معظم انقلاب اسلامي و فرماندهي كل قوا، حضرت امام خامنهاي عزيز در سال گذشته به پاس رشادتها و دلاورمرديهاي آن قهرمان دوران دفاع مقدس و بنا بر پيشنهاد ارتش و رياست ستاد كل نيروهاي مسلح با اعطاي درجه سرتيپ دومي به ايشان از زحمات بيبديل آن بزرگ مرد دفاع مقدس تقدير كردند.
باز در دل خاطراتم زنده شد... سینه ام از ناله ها آکنده شد
مرا كشت خاموشی ناله ها... دریغ از فراموشی لاله ها
كجا رفت تاثیر سوز و دعا..؟!! كجایند مردان بی ادعا..؟
كجایند شور آفرینان عشق..؟ علمدار مردان میدان عشق؟
كجایند مستان جام الست..؟دلیران عاشق؛ شهیدان مست؟
همانان كه از وادی دیگرند... همانان كه گمنام و نام آورند.
ذكر فاتحه با صلواه بر محمد و آل محمد
به گزارش «تابناک»، سرتیپ غلامرضا قاسمی در دهم تير سال ۱۳۰۹ در محله كوچه باغ، شهر تبريز ديده به جهان گشود و تا دریافت مدرک دیپلم در زادگاهش تبريز بود.
وی در سال ۱۳۲۹ به تهران آمد و اول مهر ۱۳۳۰ وارد خدمت دانشجويی دانشكده افسري در نيروهاي هوايي شد و دو سال دانشجوي خلباني و دو سال را دانشجوي فني بود.
وي در تاريخ يكم مهر ۱۳۳۴ درجه ستوان دومي گرفت و چون نميخواست در نيروي هوايي بماند، در ۱۳۳۶ به نيروي زميني ارتش منتقل شد. در سال ۱۳۳۸ دوره مقدماتي رسته زرهي، سال ۴۶ و ۴۷ دوره آموزشي در دافوس و آخرين مرحله تحصيلات خود را در دانشكده پدافند با درجه سرهنگي، شش ماه اين دوره را پیش از انقلاب و شش ماه پس از انقلاب گذراند.

پیش از سال ۱۳۴۳ لشكر اهواز يك لشكر پياده بود؛ فرمانده لشكر ۹ زرهي سرلشكر محمدحسين ضرغام بود كه بعدها آن لشكر به ۹۲ زرهي تغيير نام داده شد.
وی در سال ۱۳۵۴ دوباره به تيپ ۲ دزفول رفت و تا سال ۱۳۵۷ در آنجا مشغول به خدمت شد. وي به مدت يك سال پس از فارغ التحصيلي منتصب به نيروي زميني شد و تا خرداد ۱۳۵۹ فرمانده لشكر ۸۸ زاهدان بود.
با آغاز جنگ تحميلي در ۳۱ شهريور ۱۳۵۹، وي يكي از پايهگذاران دفاع مقدس در اهواز شد، سرهنگ قاسمي در آزادسازي سوسنگرد، عمليات نصر و تصرف پادگان حميد و طرحريزي عمليات فتحالمبين نقش مهمي را ايفا كرد.
امیر قاسمی سالها در جبهههای حق علیه باطل، مجاهدتهای فراواني كرده بود و با فرمان ولی فقیه زمان حضرت امام خمینی(ره) و نایب او حضرت امام خامنهای که فرمودند، سوسنگرد باید آزاد شود اطاعت امر كرد و حماسه سوسنگرد را آفرید.
مرحوم سرتیپ غلامرضا قاسمي میگفت: اگر عراق سوسنگرد را تصرف ميكرد، ما جنگ را باخته بوديم؛ فرمان تاريخي امام (ره) و نامه مقام معظم رهبري مبني بر ضرورت ورود ارتش، موجب پيروزي ما در آزادسازي سوسنگرد شد.

نامه آقا
حضرت آقا نخست نامهاي را به بنده مرقوم فرمودند كه متن آن بدين شرح است:
شب دوشنبه ۲۶/۸/۵۹ ساعت ۱:۱۰
سركار سرهنگ قاسمي فرمانده لشكر ۹۲ زرهي اهواز
با سلام
شنيدم تيمسار ظهيرنژاد به شما تلفن كردهاند كه تيپ ۲ فردا وارد عمل نشود، مگر بنا به امر. منظورشان امر آقاي رئيس جمهور است. من اين عدول از تصميم عصر را قابل توجيه نميدانم. اين به معناي تعطيل يا به ناكامي كشاندن عمليات فرداست.
استعداد دشمن چنان است كه آن دو گروهان پياده ياراي كار درستي در برابر آن ندارند و اگر تيپ وارد عمل نشود در حقيقت تك انجام نگرفته است. صبح اگر براي تصميم نهايي بخواهيم منتظر آمدن تيمسار ظهيرنژاد بمانيم وقت خواهد گذشت.
جوانان ما در سوسنگرد حداكثر تا صبح مقاومت خواهند كرد و صبح زود اگر ما قدري بار دشمن را سبك نكنيم، همه نابود خواهند شد و شهر كاملاً سقوط خواهد كرد. خلاصه اينكه به نظر و تشخيص ما كار بايد به همان روال كه عصر صحبت شد پيش برود و تيپ آماده باشد كه صبح وارد عمل شود. در غير اين صورت، مسئوليت سقوط سوسنگرد با هر كسي است كه از اين تصميم عدول كرده است.
سيدعلي خامنهاي
حضرت آقاي خامنهاي نقش بسيار مهمی در آزادسازي سوسنگرد داشتند. اگر تماسهاي تلفني و نامههاي ايشان به بنده نبود و اگر ايشان با حضرت امام خميني (ره) ارتباط نميگرفتند و دستور گذاشتن تيپ در اختيار من را نميدادند، نميتوانستم دستور حمله بدهم و عراقيها را از سوسنگرد بيرون كنم.
نقش مقام معظم رهبري حقيقتي كتمانناپذير است؛ ما توانستيم به یاری الهي سوسنگرد را در روز ۲۶ آبان آزاد كنيم.
وي پس از دريافت نامه حضرت آيتالله خامنهاي و دستور حضرت امام (ره) به ياري همرزمانش در اهواز شتافت و با فرماندهي صحيح و به كارگيري امكانات و تجهيزات تيپهاي لشكر 92 نيروي زميني ارتش، نجات جان صدها رزمنده محاصره شده توسط دشمن بعثي را رقم زد.

این فرمانده شجاع درباره این نامه یادآاور شده بود:
در مراسم گوناگونی مقام معظم رهبري را از دور ميديدم ولي در روزهاي پاياني سال گذشته در بيت رهبري حضور يافتم. مقام معظم رهبري اشارهاي كردند و بنده خود را معرفي كردم. تا گفتم «سرهنگ زرهي ستاد، قاسمي»، ايشان از جا برخاستند و فرمودند: «فرمانده لشكر ۹۲ اهواز! خوش آمدي به مجلس ما». در همان مجلس اصل نامهاي را كه مقام معظم رهبري در تاريخ ۲۶ آبان ۱۳۵۹ به من داده بودند، به ايشان دادم.
رهبر معظم انقلاب اسلامي و فرماندهي كل قوا، حضرت امام خامنهاي عزيز در سال گذشته به پاس رشادتها و دلاورمرديهاي آن قهرمان دوران دفاع مقدس و بنا بر پيشنهاد ارتش و رياست ستاد كل نيروهاي مسلح با اعطاي درجه سرتيپ دومي به ايشان از زحمات بيبديل آن بزرگ مرد دفاع مقدس تقدير كردند.
باز در دل خاطراتم زنده شد... سینه ام از ناله ها آکنده شد
مرا كشت خاموشی ناله ها... دریغ از فراموشی لاله ها
كجا رفت تاثیر سوز و دعا..؟!! كجایند مردان بی ادعا..؟
كجایند شور آفرینان عشق..؟ علمدار مردان میدان عشق؟
كجایند مستان جام الست..؟دلیران عاشق؛ شهیدان مست؟
همانان كه از وادی دیگرند... همانان كه گمنام و نام آورند.
ذكر فاتحه با صلواه بر محمد و آل محمد
ارسال در تاریخ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 توسط
رضا قائدی


